- آموزش و دانایی
- استراتژی
- ارزشیابی و طبقه بندی مشاغل
- برنامهریزی منابع انسانی
- بهداشت، ایمنی و سلامت
- جبران خدمات
- جذب و استخدام
- روابط عمومی
- روابط کار و کارگری
- فرایندها و ساختار سازمانی
- فرهنگ سازمانی و ارزشها
- فناوری اطالاعات در منابع انسانی
- مباحث عمومی مدیریت
- مدلهای کسب و کار
- مدیریت عملکرد
- مربیگری و منتورینگ
- معماری سازمانی، طراحی
- نظام پیشنهادها، ایده پردازی و نوآوری
نظریه خودشکوفایی و ویژگیهای افراد خودشکوفا
فهرست مطالب
نکات کلیدی درارتباط با خودشکوفایی..
خودشکوفایی از دیدگاه کارل راجرز
مقدمه
خودشکوفایی (Self-Actualization) به معنای تحقق کامل استعدادها، تواناییهای ذاتی و شکوفایی پتانسیلهای انسان است. افرادی که به خودشکوفایی رسیدهاند، از پتانسیلهای درونی خود استفاده کرده و زندگی هدفمند و رضایتبخشی را تجربه میکنند. خودشکوفایی شامل رشد شخصی، خودشناسی و دستیابی به کمال انسانی است.
خودشکوفایی در روانشناسی، مفهومی در مورد فرآیندی است که طی آن فرد به پتانسیل کامل خود میرسد. این مفهوم در ابتدا توسط کورت گلدشتاین (Kurt Goldstein)، پزشک متخصص در نوروآناتومی و روانپزشکی در اوایل نیمه قرن بیستم معرفی شد. همانطور که گلدشتاین تصور میکرد، خودشکوفایی هدف نهایی همه موجودات زنده است. او همه رفتارها و انگیزهها را به عنوان تجلی این انگیزه فراگیر میدید. با این حال، این روانشناس آمریکایی، آبراهام مازلو بود که خودشکوفایی را رایج کرد. او آن را محدودتر تعریف کرد و در برداشت خود از زمان و چگونگی ظهور خودشکوفایی به عنوان یک انگیزه، از گلدشتاین فاصله گرفت. مازلو، مشابه گلدشتاین، خودشکوفایی را به عنوان تحقق بزرگترین پتانسیل فرد میدانست. با این حال، او در بحثهای خود در مورد خودشکوفایی، صرفاً به افراد اشاره میکرد، نه به همه موجودات زنده. علاوه بر این، نظریه او ادعا میکند که انگیزه خودشکوفایی تنها زمانی به عنوان یک انگیزه انسانی ظاهر میشود که انواع نیازهای اساسیتر و سطح پایینتر وی برآورده شوند.
خودشکوفایی (که به آن خودشناسی یا خودپروری نیز گفته میشود) را میتوان به عنوان تحقق کامل پتانسیلهای فرد توصیف کرد که در تجربیات اوج آشکار میشود و شامل توسعه کامل تواناییها و قدردانی از زندگی است (مازلو، ۱۹۶۲).
دستیابی به خودشکوفایی مستلزم مشارکت کامل فرد در زندگی و تحقق آنچه که فرد قادر به انجام آن است، میباشد.
به طور کلی، وضعیت خودشکوفایی تنها پس از برآورده شدن نیازهای اساسی فرد برای بقا، ایمنی، عشق و عزت نفس، قابل دستیابی تلقی میشود (مازلو، ۱۹۴۳، ۱۹۵۴).
نکات کلیدی درارتباط با خودشکوفایی
- کورت گلدشتاین، کارل راجرز و آبراهام مازلو سه فردی هستند که سهم بسزایی در درک ما از مفهوم خودشکوفایی داشتهاند.
- درک امروزی از خودشکوفایی بیشتر با دیدگاه مازلو همسو است تا با دیدگاههای گلدشتاین یا راجرز.
- به گفته مازلو، انگیزه درونی برای خودشکوفایی به ندرت تا زمانی که نیازهای اساسی بیشتری برآورده نشوند، پدیدار میشود.
- افراد خودشکوفا، علیرغم خطاها و محدودیتها و تجربیاتشان، خود را میپذیرند و این امر آنها را به سمت خلاقیت در تمام جنبههای زندگیشان سوق میدهد.
- در حالی که افراد خودشکوفا از پیشینهها و مشاغل متنوعی میآیند، ویژگیهای قابل توجهی مشترک دارند، مانند توانایی پرورش روابط عمیق و عاشقانه با دیگران.
خودشکوفایی از دیدگاه کارل راجرز
کارل راجرز خودشکوفایی را به عنوان فرآیندی مداوم و مادامالعمر توصیف کرد که در آن خودپنداره فرد از طریق تأمل و تفسیر مجدد تجربیات مختلف حفظ و تقویت میشود و فرد را قادر به بازیابی، تغییر و توسعه میسازد (راجرز، ۱۹۵۱).
به گفته راجرز (۱۹۶۷)، ارگانیسم انسان یک «گرایش به شکوفایی» اساسی دارد که هدف آن توسعه همه ظرفیتها به روشهایی است که ارگانیسم را حفظ یا تقویت میکند و آن را به سمت خودمختاری سوق میدهد.
به گفته راجرز، افراد فقط در صورتی میتوانند به خودشکوفایی برسند که دیدگاه مثبتی نسبت به خود (احترام به خود مثبت) داشته باشند. این تنها در صورتی اتفاق میافتد که دیگران به آنها توجه مثبت و بیقید و شرط داشته باشند – اگر احساس کنند که اطرافیانشان (به ویژه والدینشان در کودکی) بدون هیچ قید و شرطی به آنها ارزش و احترام میگذارند.
خودشکوفایی تنها در صورتی امکانپذیر است که بین نحوه دیدن خود (تصویر از خود) و خود ایدهآل آنها (نحوهای که میخواهند باشند یا فکر میکنند باید باشند) همخوانی وجود داشته باشد.
نظریه خودشکوفایی
نظریه خودشکوفایی بر انگیزه ذاتی افراد برای رسیدن به تمام پتانسیل خود تأکید دارد.
کورت گلدشتاین بر ماهیت جامع خودشکوفایی، شامل رفاه جسمی، روانی و اجتماعی، تأکید کرد.
مازلو سلسله مراتبی از نیازها را پیشنهاد کرد که در آن خودشکوفایی در بالاترین سطح قرار دارد، در حالی که راجرز بر اهمیت هماهنگی و توجه مثبت بیقید و شرط در پرورش رشد شخصی تمرکز داشت.
اگرچه اصطلاح «خودشکوفایی» بیشتر با آبراهام مازلو مرتبط است، اما در ابتدا توسط کورت گلدشتاین، پزشک متخصص روانپزشکی و نوروآناتومی در اوایل قرن بیستم معرفی شد.
گلدشتاین (۱۹۳۹، ۱۹۴۰) خودشکوفایی را هدف نهایی هر ارگانیسم میدانست و به تمایل انسان برای خودشکوفایی و تمایل فرد برای شکوفا شدن در پتانسیل خود اشاره دارد. او معتقد بود که هر انسان، گیاه و حیوانی یک هدف ذاتی برای شکوفا کردن خود به شکلی که هست، دارد.
گلدشتاین خاطرنشان کرد که بنابراین، موجودات زنده مطابق با این انگیزه فراگیر رفتار میکنند.
گلدشتاین در کتاب خود، «ارگانیسم. رویکردی جامع به زیستشناسی برگرفته از دادههای آسیبشناختی در انسان»، استدلال کرد که خودشکوفایی شامل تمایل به شکوفا کردن ظرفیتهای فردی یک موجود زنده تا حد امکان است (گلدشتاین، ۲۰۰۰).
طبق دیدگاه گلدشتاین (۱۹۴۰)، خودشکوفایی لزوماً هدفی نیست که در آینده به آن دست یابیم، بلکه گرایش ذاتی یک موجود زنده برای تحقق پتانسیل خود در هر لحظه تحت شرایط معین است.
کارل راجرز خودشکوفایی را به عنوان فرآیندی مداوم و مادامالعمر توصیف کرد که در آن خودپنداره فرد از طریق تأمل و تفسیر مجدد تجربیات مختلف حفظ و تقویت میشود و فرد را قادر به بازیابی، تغییر و توسعه میسازد (راجرز، ۱۹۵۱).
به گفته راجرز (۱۹۶۷)، ارگانیسم انسان یک «گرایش به شکوفایی» اساسی دارد که هدف آن توسعه همه ظرفیتها به روشهایی است که ارگانیسم را حفظ یا تقویت کرده و آن را به سمت استقلال سوق میدهد.
به گفته راجرز، افراد فقط در صورتی میتوانند خود شکوفا شوند که دیدگاه مثبتی نسبت به خود (احترام به خود مثبت) داشته باشند. این امر تنها در صورتی امکانپذیر است که آنها از سوی دیگران مورد توجه مثبت و بیقید و شرط قرار گیرند – اگر احساس کنند که از سوی اطرافیانشان (به ویژه والدینشان در کودکی) بدون هیچ قید و شرطی ارزشمند و مورد احترام هستند.
خود شکوفایی تنها در صورتی امکانپذیر است که بین نحوه نگرش فرد به خود (تصویر از خود) و خود ایدهآل او (نحوهای که میخواهد باشد یا فکر میکند باید باشد) همخوانی وجود داشته باشد. اگر بین این دو مفهوم فاصله زیادی وجود داشته باشد، احساسات منفی نسبت به خودارزشمندی ایجاد میشود و تحقق خودشکوفایی را غیرممکن میسازد.
راجرز (۱۹۶۷) معتقد است که ساختار خود، الگویی ثابت اما سیال از ادراکات از خود است که از طریق تعاملات ارزیابی سازماندهی و شکل میگیرد.
با این حال، تنش بین حس ایدهآل فرد از خود و تجربیاتش (یا تصویر خود) میتواند باعث ناهماهنگی شود، یک وضعیت آسیبشناختی روانی که ناشی از انحرافات گرایش به خودسازی یکپارچه فرد است.
از نظر راجرز (۱۹۶۷)، فردی که در فرآیند خودشکوفایی است، به طور فعال پتانسیلها و تواناییها را کاوش میکند و تطابق بین خود واقعی و ایدهآل را تجربه میکند، یک فرد کاملاً کارآمد است.
تبدیل شدن به یک فرد کاملاً کارآمد به این معنی است که «فرد به سمت «بودن»، آگاهانه و با پذیرش، فرآیندی که در درون و در واقع «هست» حرکت میکند.» او از آنچه که نیست، از ظاهرسازی فاصله میگیرد. وی سعی نمیکند بیشتر از آنچه که هست باشد، با احساسات ناامنی یا دفاعی اغراقآمیز همراه آن. او سعی نمیکند کمتر از آنچه هست باشد، با احساسات گناه یا خودکمبینی همراه آن.
او به طور فزایندهای به عمیقترین زوایای وجود روانی و عاطفی خود گوش میدهد و خود را به طور فزایندهای مایل میبیند که با دقت و عمق بیشتری، آن خودی باشد که واقعاً هست.
افراد کاملاً کارآمد با احساسات و تواناییهای خود در ارتباط هستند و میتوانند به درونیترین امیال و شهود خود اعتماد کنند.
برای اینکه فرد کاملاً کارآمد شود، به توجه مثبت بیقید و شرط از سوی دیگران، به ویژه والدین خود در دوران کودکی، نیاز دارد.
توجه مثبت بیقید و شرط، نگرشی است که در آن دیگران با وجود شکستهایشان پذیرفته میشوند.
با این حال، اکثر مردم توجه مثبت دیگران را بیقید و شرط نمیدانند. آنها تمایل دارند فکر کنند که فقط در صورتی دوست داشته
میشوند و ارزشمند خواهند بود که شرایط خاصی از ارزش را برآورده کنند. این شرایط ارزش، بین خود واقعی (آنطور که فرد هست) و خود ایدهآل (آنطور که فکر میکند باید باشد یا میخواهد باشد) در درون خود، ناهماهنگی ایجاد میکند.

سلسله مراتب نیازهای مازلو
مازلو نیز مانند گلدشتاین، خودشکوفایی را به عنوان تحقق پتانسیل فرد میدانست. با این حال، مازلو (۱۹۶۷) خودشکوفایی را محدودتر از گلدشتاین توصیف کرد و آن را منحصراً برای انسانها – نه برای همه موجودات زنده – به کار برد.
مازلو خاطرنشان کرد که انسانها نیازهای سطح پایینتری دارند که باید قبل از ارضای نیازهای سطح بالاترشان، مانند خودشکوفایی، به طور کلی برآورده شوند. او این نیازها را به شرح زیر طبقهبندی کرد (مازلو، ۱۹۴۳).
۱. نیازهای اساسی.
الف. نیازهای فیزیولوژیکی (مثل آب، غذا، گرما و استراحت).
ب. نیازهای ایمنی (مثل ایمنی و امنیت).
۲. نیازهای روانی.
الف. نیازهای تعلق خاطر (مثل روابط نزدیک با عزیزان و دوستان).
ب. نیازهای احترام (مثل احساس موفقیت و پرستیژ).
۳. نیازهای خودشکوفایی (تحقق بخشیدن به پتانسیل کامل خود).
خودشکوفایی در اوج چیزی است که مازلو به عنوان سلسله مراتب نیازهای انسانی تعریف کرد. در این سلسله مراتب، نیازهای پایینتر (که به عنوان نیازهای “پیشقوی” توصیف میشوند)، معمولاً باید قبل از ظهور نیازهای بالاتر برآورده شوند. نیازهای فیزیولوژیکی اصلیترین نیازهای این سلسله مراتب هستند. اگرچه مازلو از تهیه فهرستی از نیازهای فیزیولوژیکی خودداری کرد، اما “غذا” نمونه بارز او بود. مازلو اظهار داشت که اگر فردی گرسنه یا نزدیک به گرسنگی باشد، اساساً با آن گرسنگی تعریف میشود. در بیشتر موارد، فردی که گرسنگی شدید دارد، از نیازهای بالاتر، مانند عشق و تعلق، برای برآورده کردن نیاز بدن به تغذیه اجتناب میکند.
چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق (سعدی)
پس از برآورده شدن نیازهای فیزیولوژیکی، سطح بعدی نیاز – ایمنی – بلافاصله به آگاهی میرسد و شروع به هدایت رفتار میکند. بنابراین، نیاز به غذا ممکن است فراموش شود یا ناگهان در مقایسه با نیاز به حفاظت فیزیکی، بیاهمیت به نظر برسد، مشروط بر اینکه فرد همچنان به طور مداوم غذای کافی داشته باشد. این چرخه نیاز، ارضا و فراموشی در هر مرحله از سلسله مراتب رخ میدهد.
مازلو ادعا کرد که بزرگسالان معمولی در جوامع مرفه و سازمانیافته، در شرایط معمولی نیازهای ایمنی کمی دارند. به عنوان مثال، اکثر آنها نیاز کمی به نگرانی در مورد حملات فیزیکی یا آتشسوزی دارند. بنابراین، نیازهای ایمنی در این افراد به روشهای ظریفی مانند تمایل به حسابهای پسانداز و مشاغل ثابت بیان میشود. با این حال، مازلو خاطرنشان کرد که نیازهای ایمنی، افراد را در شرایط کمثباتتر، مانند کسانی که در شرایط اقتصادی-اجتماعی پایین یا در شرایط جنگ زندگی میکنند، سوق میدهد. او همچنین اظهار داشت که برخی از شرایط سلامت روان، تا حدی منعکسکننده نیازهای ایمنی هستند. او استدلال کرد که افراد دارای گرایشهای عصبی یا وسواسی از نظر روانی در احساس خطر شبیه کودکان هستند. با این حال، اگرچه کودکان واقعاً برای امنیت به دیگران وابسته هستند، فرد عصبی فقط احساس میکند که اینطور است. به همین ترتیب، همانطور که کودکان به دلیل خطری که ممکن است ایجاد کنند، به دنبال اجتناب از رویدادهای غیرقابل پیشبینی هستند، افرادی که رفتارهای وسواسی دارند سعی میکنند جهان را منظم و قابل پیشبینی کنند تا از خطر درک شده اجتناب کنند.
نیازهای عشق در سلسله مراتب مازلو در رتبه بعدی قرار دارند. این نیازها شامل دوستی، خانواده و عشق به فرد دیگر و همچنین تمایل به پذیرفته شدن توسط گروههای همسالان و دریافت محبت است. برای برآورده کردن نیازهای عشق، افراد باید در موقعیتی قرار گیرند که هم عشق بدهند و هم عشق دریافت کنند. مازلو، مانند بسیاری از نظریهپردازان، روانشناسان و روانپزشکان، اظهار داشت که عدم برآورده شدن نیازهای عشق، ریشه بسیاری از آسیبشناسی روانی مدرن است.
در نزدیکی بالای سلسله مراتب مازلو، نیازهای احترام قرار دارند. این نیازها شامل میل به شایستگی، عزت نفس بالا، احترام، حس قدرت و عزت نفس عمومی است. مازلو خاطرنشان کرد که اگر این نیازها برآورده نشوند، فرد یا به شدت دلسرد میشود یا روشهای ناسازگارانهای را برای مقابله با احساسات حقارت و بیارزشی در پیش میگیرد. تنها پس از برآورده شدن این نیازها – فیزیولوژیکی، ایمنی، عشق و عزت نفس – فرد میتواند با نیاز به خودشکوفایی انگیزه بگیرد.
خودشکوفایی آخرین مرحله از سلسله مراتب نیازهای مازلو است، بنابراین هر انسانی به آن نمیرسد. از نظر مزلو، خودشکوفایی به معنای میل به خودشکوفایی یا تمایل فرد به شکوفا شدن در آنچه که بالقوه هست، اشاره دارد.
افراد ممکن است این نیاز را به طور بسیار خاص درک یا روی آن تمرکز کنند. به عنوان مثال، یک فرد ممکن است تمایل شدیدی به تبدیل شدن به یک والدین ایدهآل داشته باشد. در فرد دیگر، این تمایل ممکن است از نظر اقتصادی، تحصیلی یا ورزشی ابراز شود. برای دیگران، ممکن است به صورت خلاقانه در نقاشیها، تصاویر یا اختراعات بیان شود.
مازلو همچنین توضیح داد که خودشکوفایی شامل رشد ذاتی یک ارگانیسم است. او ادعا کرد که خودشکوفایی بیشتر رشد محور است تا کمبود محور (گلیتمن، فریدلاند و ریسبرگ، ۲۰۰۴).
مازلو به نادر بودن ظاهری افراد خودشکوفا اذعان کرد و استدلال کرد که اکثر مردم از آسیبشناسی روانی عادی بودن رنج میبرند.
برخلاف زیگموند فروید، که رویکرد روانپویشی او بر افراد ناسالمی که درگیر رفتارهای آزاردهنده هستند متمرکز بود، مازلو با رویکرد انسانگرایانه مرتبط بود که بر افراد سالم تمرکز دارد.
در نتیجه، دیدگاه مازلو با دیدگاه مثبت به طبیعت انسان سازگارتر است، که افراد را به عنوان افرادی که برای رسیدن به پتانسیل خود انگیزه دارند، میبیند. این دیدگاه انسانگرایانه به طور قابل توجهی با دیدگاه فرویدی که انسانها را موجوداتی کاهنده تنش میداند، متفاوت است.
نمونههایی از خودشکوفایی
نمونههایی از خودشکوفایی میتواند از فردی به فرد دیگر بسیار متفاوت باشد، زیرا شامل دنبال کردن رشد و شکوفایی شخصی در راستای ارزشها و آرزوهای منحصر به فرد فرد است.
- دنبال کردن یک اشتیاق یا تلاش خلاقانه، مانند نقاشی، نویسندگی یا نواختن یک ساز.
- تعیین و دستیابی به اهداف معناداری که با ارزشها و آرزوهای شخصی همسو هستند.
- مشارکت در اعمال مهربانی و نوعدوستی برای کمک به رفاه دیگران.
- جستجوی توسعه شخصی از طریق یادگیری مداوم و کسب مهارتهای جدید.
- پذیرش اصالت و زندگی در راستای ارزشها و باورهای واقعی خود.
- پرورش روابط و پیوندهای معنادار با دیگران بر اساس احترام و حمایت متقابل.
- مشارکت در خوداندیشی و دروننگری برای کسب خودآگاهی و بینش شخصی عمیقتر.
- انتخابها و تصمیماتی که به جای اعتبارسنجی بیرونی، شادی و رفاه شخصی را در اولویت قرار میدهند.
- پذیرش و پذیرش کامل خود، شامل نقاط قوت و ضعف. تجربه لحظات غرق شدن در کار، جایی که فرد کاملاً غرق در فعالیتی میشود که حس شادی، هدف و رضایت را به ارمغان میآورد.
- مازلو با فراتر رفتن از نظریه و گمانهزنی صرف، چندین فرد را شناسایی کرد که به نظر او به سطحی از خودشکوفایی رسیدهاند (مازلو، ۱۹۷۰).
- نکته قابل توجه در اینجا تنوع مشاغل و پیشینههای این افراد است که در عین حال معیارهای خودشکوفایی را نیز برآورده میکنند.
– آلبرت انیشتین (۱۸۷۹-۱۹۵۵؛ فیزیکدان نظری)
– آلبرت شوایتزر (۱۸۷۵-۱۹۶۵؛ نویسنده، انسان دوست، متکلم، نوازنده ارگ، فیلسوف و پزشک)
– آلدوس هاکسلی (۱۸۹۴-۱۹۶۳؛ فیلسوف و نویسنده)
– باروخ اسپینوزا (۱۶۳۲-۱۶۷۷؛ فیلسوف)
– النور روزولت (۱۸۸۴-۱۹۶۲؛ دیپلمات و فعال)
– جین آدامز (۱۸۶۰-۱۹۳۵؛ فعال شهرک سازی، جامعه شناس، مدیر عمومی)
– توماس جفرسون (۱۷۴۳-۱۸۲۶؛ سومین رئیس جمهور آمریکا، معمار، فیلسوف آمریکایی)
– آبراهام لینکلن (۱۸۰۹-۱۸۶۵؛ شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا)
– ویلیام جیمز (۱۸۴۲-۱۹۱۰؛ فیلسوف و روانشناس)
ویژگیهای افراد خودشکوفا
آبراهام مازلو نظریه خود را بر اساس مطالعات موردی چهرههای تاریخی که آنها را نمونههایی از افراد خودشکوفا میدانست، از جمله آلبرت انیشتین، روث بندیکت و النور روزولت، بنا نهاد.
مازلو زندگی هر یک از این افراد را بررسی کرد تا ویژگیهای مشترکی را که منجر به خودشکوفایی هر یک از آنها شده بود، ارزیابی کند. بر اساس توصیف مازلو از افراد خودشکوفا، میتوان چندین شباهت قابل توجه را که این افراد ظاهراً خودشکوفا در آنها مشترک هستند، یافت.
برخی از این ویژگیهایی که افراد خودشکوفا را از بقیه بشریت متمایز میکند، به شرح زیر است (مازلو، ۱۹۵۴، ۱۹۷۰).
- افراد خودشکوفا، دیگران و همچنین نقصهای خود را میپذیرند، اغلب با شوخطبعی و تحمل. افراد خودشکوفا نه تنها دیگران را کاملاً میپذیرند، بلکه به جای تظاهر به تحت تأثیر قرار دادن دیگران، با خودشان نیز صادق هستند (تالویچ، ۲۰۱۷).
- افراد خودشکوفا همچنین تمایل دارند مستقل و کاردان باشند. آنها کمتر احتمال دارد برای هدایت زندگی خود به مراجع خارجی تکیه کنند (مارتلا و پسی، ۲۰۱۸).
- میتوانند روابط عمیق و عاشقانه با دیگران برقرار کنند.
- تمایل به ابراز قدردانی و حفظ قدردانی عمیق حتی برای نعمتهای عادی زندگی دارند.
- اغلب میتوانند هنگام قضاوت در مورد موقعیتها، بین چیزهای سطحی و واقعی تمایز قائل شوند.
- به ندرت برای شکلگیری نظرات خود به محیط یا فرهنگ خود وابسته هستند.
- تمایل به دیدن زندگی به عنوان مأموریتی که آنها را به هدفی فراتر از خودشان فرا میخواند.
این ویژگیها را به طور خلاصه میتوان در دوازده بخش به شرح زیر بخشبندی نمود.
- درک کارآمد از واقعیت و آسایش با ابهام. افراد خودشکوفا واقعیت را به طور واضح و دقیق درک میکنند و با ابهام و ناشناختهها راحت هستند. به گفته مزلو، «زیباترین چیزی که میتوان تجربه کرد، راز و رمز و ابهام است». آنها به شناختهها وفادار نمیمانند.
- پذیرش خود، دیگران و طبیعت. این افراد خودشان را با همه کمبودها و ضعفهایشان میپذیرند؛ آنچنان که هستند، نه آنچنان که ترجیح میدهند باشند. این پذیرش بدون ناامیدی یا شرمساری کاذب است.
- خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن. رفتار آنها طبیعی و خودانگیخته است و کمتر تحت تأثیر قراردادهای ساختگی اجتماعی قرار میگیرند. انگیزه آنها برای توسعه سبک شخصی خودشان است، نه تقلید از دیگران.
- مسئلهمداری به جای خودمحوری. تمرکز آنها بر روی مشکلاتی بیرون از خودشان است. این افراد اغلب وقف یک مأموریت یا وظیفهای خارج از خود هستند و این مسئله برایشان جنبه شخصی دارد. در واقع، مسئلهای که به دنبال حل آن هستند، بخش مهمی از هویت آنها را تشکیل میدهد.
- نیاز به خلوت و استقلال. آنها از تنهایی استقبال میکنند و برای خلوت خود ارزش قائلاند. تصمیماتشان را مستقل از فشارهای اجتماعی و فرهنگی اتخاذ میکنند و در شرایط ناخوشایند نیز آرامش درونی خود را حفظ میکنند.
- قدردانی تازهشونده از زندگی و تجربهها. آنها دارای «تازگی مداوم در قدردانی» هستند و چیزهای معمولی زندگی را بدیهی نمیانگارند. این افراد بیشتر از دیگران «تجربههای اوج» تجربه میکنند؛ لحظاتی از شادی و حیرت شدید که طی آن احساس وحدت و معنا میکنند.
- احساس همدلی و علاقه اجتماعی. آنها نسبت به تمام بشریت احساس همدلی عمیقی دارند و صمیمانه با دیگران همذاتپنداری میکنند. با این حال، روابط عمیق و صمیمانه را با تعداد معدودی از افراد برقرار میکنند، نه با انبوه جمع.
- ساختار شخصیتی دموکراتیک و بیپیرایگی. آنها در برخورد با دیگران دموکراتیک و بیطرف هستند و فارغ از طبقه، نژاد یا پیشینه افراد با آنها رفتار میکنند. همچنین دارای شوخطبعی فلسفی و غیرخصمانه هستند و میتوانند به خودشان هم بخندند.
- تمایز میان وسیله و هدف و اخلاقیات قوی. آنها به وضوح میان اهداف و وسایل تمایز قائلاند و دارای نظام اخلاقی نیرومند و درونیشدهای هستند که لزوماً توسط جامعه به آنها دیکته نشده است.
- خلاقیت و مقاومت در برابر فرهنگپذیری. خلاقیت آنها از نوعی است که مزلو «خلاقیت خودشکوفایی» مینامد؛ خلاقیتی که در نگرش به زندگی و انجام کارهای روزمره بروز میکند. آنها در عین حال که الزاماً شورشی نیستند، در برابر پذیرش بیچونوچرای فرهنگ مقاومت میکنند.
- فروتنی و تواضع واقعی. آنها به ناچیزی خود در برابر عظمت هستی آگاهند و در برابر کسانی که میتوانند چیزی به آنها بیاموزند، فروتن هستند.
- پذیرش نقص و کمالجویی مداوم. علیرغم همه ویژگیهای مثبت، افراد خودشکوفا خود را کامل مطلق نمیدانند. آنها نیز مانند همه انسانها دارای عادات بیهوده، لجبازیها و گاه خودخواهیهای سطحی هستند. مزلو وجود این نواقص را در این افراد «تسلیبخش» میدانست، چرا که آنها را انسانهایی واقعی و دستیافتنی نشان میداد، نه مجسمههایی بیعیب و نقص. حتی گاه ممکن است در موقعیتهای خاص، «سردیِ جراحگونه» از خود نشان دهند، اما این واکنش ناشی از درک روشنی است که به مصلحت همه است. با این حال، آنها دائماً در جستجوی کمال هستند و میخواهند به هر آنچه میتوانند تبدیل شوند.
ارزیابی انتقادی
علیرغم محبوبیت خودشکوفایی به عنوان مفهومی مرتبط با روانشناسی مثبت و نظریههای انگیزش، این مفهوم همچنان مورد انتقاد قرار میگیرد. به عنوان مثال، اریک برن، روانپزشک کانادایی، خودشکوفایی را بازی ابراز وجود بر اساس این باور که احساسات خوب باید دنبال شوند، نامیده است (برن، ۲۰۱۶).
علاوه بر این، منتقدان خاطرنشان کردهاند که گرایشهای خودشکوفایی میتواند به رویکردی مثبت اما غیر رابطهای به انسانها منجر شود (تورن، ۱۹۹۲). علاوه بر این، فریتز پرلز خاطرنشان کرده است که تمرکز میتواند به راحتی از تلاش برای تحقق بخشیدن به حس خود به تلاش صرف برای ایجاد ظاهری از خودشکوفایی تغییر کند، که میتواند گمراهکننده باشد (پرلز، ۱۹۹۲).
ویتز (۱۹۹۴) ادعا کرده است که مازلو و راجرز مفهوم روانشناختی خودشکوفایی را به یک هنجار اخلاقی تبدیل کردهاند. در نهایت، امکان خودشکوفایی نیز به عنوان یک امتیاز ویژه که فقط برای تعداد کمی از افراد برگزیده محفوظ است، در نظر گرفته میشود.
در پاسخ به این نگرانیها، مازلو اذعان کرده است که ابراز هوسهای لجامگسیخته و جستجوی لذتهای شخصی اغلب به اشتباه به عنوان خودشکوفایی برچسبگذاری شدهاند (دانیلز، ۲۰۰۵). مازلو نیز این نگرانی را داشت که این مفهوم ممکن است اشتباه فهمیده شود. در واقع، وقتی بسیاری از مردم به مازلو نامه نوشتند و خود را به عنوان افراد خودشکوفا توصیف کردند، مازلو شک داشت که آیا او نظریه خود را به اندازه کافی بیان کرده است یا خیر (استیون، ۱۹۷۵).
با این حال، مازلو معتقد نبود که فقط تعداد کمی از نخبگان میتوانند به حالت خودشکوفایی برسند. برعکس، او خاطرنشان کرد که اغلب افرادی که در شرایط کاملاً مشابه زندگی میکنند، نتایج بسیار متفاوتی را در زندگی تجربه میکنند. او استدلال کرد که چنین واقعیتی بر اهمیت نگرش به عنوان عاملی که بر سرنوشت فرد تأثیر میگذارد، تأکید میکند.
روایت متناقض از خودشکوفایی
وینستون (۲۰۱۸) نگاهی تازه به اثر کلاسیک آبراهام مازلو در مورد خودشکوفایی میاندازد. او تحلیلی ظریف از ماهیت متناقض ادراکات خودشکوفاها از خود، دیگران و جهان ارائه میدهد. وینستون فصل مربوط به خودشکوفایی مازلو را از کتاب مهم خود «انگیزه و شخصیت» جدا میکند و آن را از نو مرتب میکند تا کشمکش مداومی را که مازلو در توصیف خودشکوفاها با آن مواجه بود، نشان دهد.
از یک سو، او آنها را به شیوهای خاص توصیف میکند، اما اندکی پس از آن، مثالی متناقض ارائه میدهد. به عنوان مثال، او آنها را به عنوان افرادی توصیف میکند که واقعیت را میپذیرند، اما خاطرنشان میکند که آنها تسلیم میشوند. یا به عنوان افرادی که عاری از احساس گناه بیش از حد هستند، اما در برابر اضطراب و انتقاد از خود مصون نیستند (وینستون، ۲۰۱۸). از یک سو، مازلو افراد خودشکوفا را افرادی توصیف میکند که با عدم قطعیت، شک و ابهام راحت هستند. با این حال، او همچنین اظهار داشت که آنها به ندرت مطمئن نیستند یا دچار تضاد میشوند (وینستون، ۲۰۱۸). علاوه بر این، او آنها را به عنوان افرادی توصیف کرد که قادر به شناسایی کامل خود و غرق شدن در روابط نزدیک هستند. با این حال، او همچنین خاطرنشان کرد که آنها نوعی جدایی از عزیزان خود را حفظ میکنند.
وینستون به جای رد کردن این توصیفات متضاد به عنوان تناقض یا ناسازگاری، همانطور که برخی از محققان انجام دادهاند، آنها را به عنوان پارادوکسهایی میبیند که پیچیدگی سلامت روان را نشان میدهند. او در تحلیل خود، سه پارادوکس کلیدی را کشف میکند.
- افراد خودشکوفا ویژگیهای مشترکی دارند، اما همچنان افرادی کاملاً منحصر به فرد باقی میمانند.
- درک آنها از خود، دیگران و جهان همزمان مثبت و منفی است. آنها دیدگاه دقیقی از واقعیت به عنوان آشفته و نه سیاه و سفید دارند.
- آنها میتوانند آنچه را که نمیتواند تغییر کند بپذیرند، اما شجاعت تغییر آنچه را که میتوانند تغییر دهند، دارند و در تشخیص تفاوت، خرد نشان میدهند (وینستون، ۲۰۱۸).
وینستون استدلال میکند که ماهیت متناقض خودشکوفایی نشان میدهد که سلامت روان مستلزم بیان متناسب با شرایط از پتانسیلهای انسانی است، چه مثبت و چه منفی.
چارچوب او رویکردهایی را به چالش میکشد که بدون قید و شرط برخی از پتانسیلها را تقویت میکنند در حالی که برخی دیگر را سرکوب میکنند. در عوض، او طرفدار بررسی شرایطی است که تحت آن هر پتانسیل مشخصی میتواند سازگارانه یا ناسازگارانه باشد.
سوالات متداول
- خودشکوفایی چیست؟ خودشکوفایی مفهومی در روانشناسی است که به فرآیند تحقق پتانسیل واقعی فرد، تبدیل شدن به بهترین نسخه از خود و دستیابی به رشد شخصی، معنا و رضایت در جنبههای مختلف زندگی اشاره دارد.
- به گفته مازلو، برخی از ویژگیها و خصوصیات افراد خودشکوفا چیست؟ به گفته مازلو، افراد خودشکوفا ویژگیها و خصوصیاتی مانند استقلال، اصالت، خلاقیت، پذیرش خود، حس هدفمندی، ارزشهای قوی، تجربیات اوج و توانایی داشتن روابط معنادار را از خود نشان میدهند. آنها برای رشد شخصی، رضایت و رسیدن به بالاترین پتانسیل خود تلاش میکنند.
- تفاوت بین خودشکوفایی و تعالی خود چیست؟ خودشکوفایی به تحقق پتانسیل فرد و تبدیل شدن به بهترین نسخه از خود اشاره دارد، در حالی که تعالی خود فراتر از خود است و شامل اتصال به چیزی بزرگتر، مانند معنا، ارزشها یا رفاه دیگران، برای دستیابی به حس هدف و رضایت است.
- آیا همه انسانها توان رسیدن به خودشکوفایی را دارند؟ از دیدگاه Abraham Maslow، همه انسانها ظرفیت بالقوه خودشکوفایی را دارند، اما به دلیل شرایط محیطی، محدودیتهای اجتماعی، یا برآورده نشدن نیازهای اساسی، بسیاری به این مرحله نمیرسند. بنابراین، خودشکوفایی بیشتر یک امکان بالقوه است تا یک وضعیت رایج.
- آیا خودشکوفایی در فرهنگهای جمعگرا همان معنا را دارد که در فرهنگهای فردگرا دارد؟ در فرهنگهای فردگرا، خودشکوفایی بیشتر بر رشد فردی و تحقق اهداف شخصی تأکید دارد؛ اما در فرهنگهای جمعگرا، ممکن است شکوفایی در خدمت خانواده، جامعه یا ارزشهای جمعی معنا پیدا کند. بنابراین مفهوم آن میتواند متناسب با زمینه فرهنگی تغییر کند.
- تفاوت بین خودشکوفایی و موفقیت چیست؟ موفقیت معمولاً به دستاوردهای بیرونی مانند ثروت، شهرت یا موقعیت اجتماعی اشاره دارد؛ اما خودشکوفایی به تحقق ظرفیتهای درونی و رضایت عمیق شخصی مربوط است. ممکن است فردی موفق باشد اما احساس پوچی کند و در مقابل فردی با امکانات محدود، احساس شکوفایی و معنا داشته باشد.
- آیا خودشکوفایی یک وضعیت ثابت است یا فرآیندی پویا؟ از دیدگاه Carl Rogers، خودشکوفایی یک فرآیند مداوم و مادامالعمر است، نه یک نقطه پایان. انسان همواره در حال بازنگری، رشد و بازسازی خود است. بنابراین شکوفایی حالتی پویا و در حال تغییر است.
- نقش کودکی در دستیابی به خودشکوفایی چیست؟ راجرز تأکید میکند که دریافت «توجه مثبت بیقید و شرط» در کودکی، پایه شکلگیری خودپنداره سالم است. کودکانی که بدون شرط پذیرفته میشوند، در بزرگسالی هماهنگی بیشتری بین خود واقعی و خود ایدهآل خواهند داشت و احتمال بیشتری برای رشد سالم دارند.
- آیا نظریه خودشکوفایی از نظر علمی تأیید شده است؟ نظریههای انسانگرایانه به دلیل دشواری در سنجش تجربی، مورد نقد قرار گرفتهاند. برخی پژوهشها از جنبههایی مانند نیاز به معنا، خودشکوفایی و رشد شخصی حمایت کردهاند، اما سلسلهمراتب سختگیرانه نیازهای مازلو همواره بهصورت کامل تجربی تأیید نشده است.
- آیا امکان دارد فردی از نظر حرفهای موفق باشد اما خودشکوفا نباشد؟ بله. فرد ممکن است به جایگاه اجتماعی بالا برسد، اما اگر احساس هماهنگی درونی، رضایت عمیق یا تحقق استعدادهای واقعی خود را نداشته باشد، لزوماً خودشکوفا محسوب نمیشود.
- آیا خودشکوفایی به معنای بینقص بودن است؟ خیر. حتی افراد خودشکوفا نیز دارای ضعفها و محدودیتهایی هستند. تفاوت در این است که آنها نقصهای خود را میپذیرند و در مسیر رشد باقی میمانند. از نگاه مازلو، این افراد «انسانهای کامل» نیستند، بلکه «انسانهای در حال رشد» هستند.
- آیا شرایط اقتصادی بر امکان خودشکوفایی تأثیر دارد؟ بله. طبق نظریه سلسلهمراتب نیازها، اگر نیازهای اساسی مانند امنیت مالی یا ثبات تأمین نشوند، تمرکز بر رشد شخصی دشوار خواهد بود. با این حال، نمونههای تاریخی نشان میدهند که برخی افراد حتی در شرایط سخت نیز به سطوحی از شکوفایی دست یافتهاند.
جمعبندی سه دیدگاه درباره خودشکوفایی
خودشکوفایی مفهومی محوری در روانشناسی انسانگراست که توسط سه نظریهپرداز مهم به شیوههای متفاوت تبیین شده است. Kurt Goldstein، Carl Rogers و Abraham Maslow. در ادامه، جمعبندی مقایسهای این سه دیدگاه آمده است.
دیدگاه گلدشتاین. گرایش زیستیِ همگانی به شکوفایی:
گلدشتاین خودشکوفایی را گرایش ذاتی هر ارگانیسم زنده برای تحقق توان بالقوهاش میدانست.
- خودشکوفایی یک هدف دوردست نیست، بلکه روندی جاری در هر لحظه است.
- همه موجودات زنده (نه فقط انسان) در جهت حفظ، یکپارچگی و رشد خود عمل میکنند.
- تأکید او بر نگاه کلنگر (ارگانیسمی) به انسان است؛ رشد جسمی، روانی و اجتماعی بههمپیوستهاند.
هسته نظریه. شکوفایی، طبیعت درونی حیات است.
دیدگاه راجرز. تحقق «خودِ واقعی» در بستر رابطه:
راجرز خودشکوفایی را فرآیندی مادامالعمر برای نزدیک شدن به «خودِ واقعی» میدانست.
- شرط اصلی رشد، دریافت توجه مثبتِ بیقیدوشرط (بهویژه در کودکی) است.
- شکوفایی زمانی رخ میدهد که بین خودِ واقعی و خودِ ایدهآل هماهنگی وجود داشته باشد (همخوانی).
- فرد شکوفا «کاملاً کارآمد» است. آگاه، اصیل، پذیرای تجربه و متکی به ارزیابی درونی.
- هسته نظریه. کیفیت روابط و پذیرش بیقیدوشرط، موتور رشد شخصی است.
دیدگاه مازلو. قله هرم نیازها
- مازلو خودشکوفایی را بالاترین سطح سلسلهمراتب نیازها معرفی کرد.
- تا زمانی که نیازهای پایه (فیزیولوژیک، ایمنی، تعلق، احترام) ارضا نشوند، انگیزش خودشکوفایی فعال نمیشود.
- افراد خودشکوفا ویژگیهایی مانند پذیرش خود، خلاقیت، استقلال، تجربههای اوج و مسئلهمداری دارند.
تمرکز مازلو بر مطالعه افراد سالم و برجسته برای استخراج الگوهای رشد بود.
منابع
- برن، ای. (۲۰۱۶). بازیها، مردم، روانشناسی روابط انسانی. زندگی پنگوئن.
- دنیلز، ام. (۲۰۰۵). سایه، خود، روح. مقالاتی در روانشناسی فراشخصی (صفحه ۱۲۲). انتشارات دانشگاهی.
- گلیتمن، هنری و فریدلاند، آلن و ریسبرگ، دانیل. (۲۰۰۴). روانشناسی (ویرایش ششم). نیویورک. نورتون.
- گلدشتاین، ک. (۱۹۳۹). ارگانیسم. نیویورک، نیویورک. کتابهای آمریکایی.
- گلدشتاین، ک. (۱۹۴۰). طبیعت انسان. کمبریج، ماساچوست. انتشارات دانشگاه هاروارد.
- ایتای، آی. (۲۰۰۸). خودشکوفایی. فقط برای فرهنگهای فردگرا؟. مجله بینالمللی ایدئولوژی انسانگرا، ۱(۰۲)، ۱۱۳-۱۳۹.
- مازلو، ای. اچ. (۱۹۴۳). نظریهای در مورد انگیزه انسان. مرور روانشناسی، ۵۰ (۴)، ۳۷۰-۹۶.
- مازلو، ای. اچ. (۱۹۵۴). انگیزه و شخصیت. نیویورک. هارپر و رو.
- مازلو، ای. اچ. (۱۹۶۲). به سوی روانشناسی هستی. پرینستون. شرکت دی. ون نوسترند.
- مارتلا، اف. و پسی، ای. بی. (۲۰۱۸). کار مهم در مورد خودشناسی و هدف گستردهتر است. تعریف ابعاد کلیدی کار معنادار. مرزهای روانشناسی، ۹، ۳۶۳.
- مازلو، ای. اچ. (۱۹۷۰). انگیزه و شخصیت. نیویورک. هارپر و رو.
- پرلز، اف. اس. (۱۹۹۲). درون و بیرون سطل زباله. انتشارات گشتالت ژورنال.
- راجرز، سی. (۱۹۵۱). درمان مراجع محور، ۵۱۵-۵۲۰.
- راجرز، سی. (۱۹۶۳) گرایش به فعلیت در رابطه با «انگیزهها» و آگاهی. در. جونز، ام. آر.، ویراستار، سمپوزیوم نبراسکا در مورد انگیزه، انتشارات دانشگاه نبراسکا، لینکلن، ۱-۲۴.
- راجرز، سی. (۱۹۶۷). در باب تبدیل شدن به یک شخص. دیدگاه یک درمانگر در مورد رواندرمانی. لندن. کانستبل.
- راجرز، سی.، و کرامر، پی. دی. (۱۹۹۵). در باب تبدیل شدن به یک شخص. دیدگاه یک درمانگر در مورد رواندرمانی. هاوتون میفلین.
- شوستروم، ای. ال. (۱۹۶۳). فهرست جهتگیری شخصی.
- استیونز، بی. (۱۹۷۵). کار بدنی. گشتالت، ۱۶۰-۱۹۱.
- تالویچ، جی. آر.، رید، اس. جی.، والش، دی. ای.، آیر، آر.، و چوپرا، جی. (۲۰۱۷). به سوی یک طبقهبندی جامع از انگیزههای انسانی. PloS one، ۱۲ (۲)، e
- توما، ای. (۱۹۶۳). سمپوزیوم نبراسکا در مورد انگیزه. روانتنی، ۴ (۲)، ۱۲۲–۱۲۳.
- تورن، بی. (۱۹۹۲). چهرههای کلیدی در مشاوره و رواندرمانی. کارل راجرز. انتشارات سیج، شرکت.
- ونتر، هنری. (۲۰۱۷). خود-تعالی. پاسخ مازلو به نزدیکی فرهنگی. مجله مدیریت نوآوری، ۴ (۴)، ۳-۷.
- ویتز، پی. سی. (۱۹۹۴). روانشناسی به عنوان دین. فرقه خودپرستی. انتشارات دبلیو. ام. بی. اردمنز.
- وینستون، سی. ان. (۲۰۱۸). بودن و نبودن. روایتی متناقض از خودشکوفایی. روانشناس انسانگرا، ۴۶(۲)، ۱۵۹–۱۷۴.